آیینه من بودم ؛ همه خشت خام !
جاری شد
روزی
این اندیشه ی
ناپخته ی خام ...
زنگار زدم
افسون شدم
رنگ باختم
برصف صبر خویش
ناجوانمردانه
تاختم !
سیر نشدم ؛ پیر شدم
دست به پای خود
زنجیر شدم
هم سیه و هم سپید
باز ماندم
دیر شدم
مجید جمشیدی راد 88/1/28
آیینه قبلی ام را نیز بخوانید :
http://www.mjrad.blogfa.com/8702.aspx+ نوشته شده توسط مجید جمشیدی راد در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت
22:4 |

