پير مرد با گامهائي كوچك و متين ؛ تن رنجور خويش را كشيد تا لب ميز " دكتر " ؛
سمعكي به رنگ گوش داشت و كلاهي كه به احترام دكتر در دستش بود و ته ريشي
سفيد كه حكايت رنج سالهاي دور را با خود داشت . با صدائي نحيف و لرزان شمارشگر
دردهاي بي پايانش بود : دلم ؛ كمرم ؛ سرم و... گويا رابطه عاشقانه دل و كمر و سر را
خوب ميدانست كه تا دل مي شكند كمر خم مي شود و سر ؛ باري گران بر دوش ؛
و دكتر چه شنواي دانائي ... سوال هاي دكتر هر كدام چند بار تكرار مي شد و گويا
سمعك نيز ياراي ياري نداشت :
پدر جان مي روي راديو لوژي
پدرجان ......
پدرجان .....
پير مرد پا شد ؛ سپاسي و بدرودي ...
زنگ احضار منشي مطب چند بار با عجله به صدا درآمد گويا منشي با بيماران خارج از
نوبت بحث دارد ؛ آخر اين دكتر جوان خيلي حاذق و كار بلد بود ودر مدت كوتاهي آوازه
هنرش همه جا را فرا گرفته بود ؛ به احترام هر مريضي بلند مي شد و بر خلاف همكاران
عصا قورت داده اش بود ؛ صميمانه گوش مي داد ؛ صميمانه حرف مي زد و دوستانه دستورمي داد.
خبري از منشي نبود و پير مرد هم در حال خروج از مطب ؛
- خانم منشي
- خانم منشي
با عجله آمد : بله جناب دكتر ... بله ... بله بفرمائيد؟ ... دكتر به حالت نجوا كه كسي نشنود و بوي
ريا و تزوير از كلامش نبارد گفت : پول ويزيت ايشان را پس بدهيد ، پير مرد كه خارج شده بود
خطاب هاي محترمانه خانم منشي را نمي شنيد.گويا پولي براي شارژ باطري سمعكش نيز نداشت .
منشي جلوي پير مرد آمد و گفت : پدرجان يك لحظه تشريف بياوريد ....
" دكتر " هم نام مولايش بود و مرتضي وار درد محرومان را مي دانست ....
او " مرتضي امير كلاهي " بود ...
مجيد جمشيدي راد سوم دي 87

