در کسوف شرقي من
ناله ها در خواب ؛ نوا بي تاب و " او "
در چالش بودني ديگر است
ناگاه اتفاقي سبز ؛ با بدرقه اي خزاني
و يک سيزده نحس ...
مي آيد اما با شکوفه بادامي به لب ؛
مي سايد نگاه آسماني ام را
مي نوازد تخيل زمينگيرم را
کجاست اي کدخداي سکوت
شبگير بياباني ؟؟
کجا مي برند انديشه چوپاني ام را؟
هنوز؛ آري ؛ من ؛
" يک گنگ خواب ديده ام "
پيچيده در پيچ فلسفه زندگي ام
و جادوي نگاه افسونگرم ...
کجا گذاشتم نردبام يخي ام را
در تموز روياي خويش ؟
هاي !! بشنويد فرياد سکوتم را ...
گم گشته در استخاره بودنت يک گل سرخ
و راز بت شکني اسطوره اي...
مي سرايم من مرثيه عروسي ام را !!
که عجوزه اين داستانم ؛ آري من !
آهاي ! مي شنويد صداي چکه ي عرق شرمم را ؟؟
من کجاي اين کهکشان خيالي ات نقش بسته ام ؟
من سيزدهي نحس هستم
بلور يخي رنگين
الوان نه ! سبز !
زمستان دلم نزديک است
و قايق زيبايم ! بر لب شط عطش
نامي زدم دام شد ؛ ردي زدم هيچ شد
شمردم آوازه بودنم را
يک
دو
سه
.
.
.
.
سيزده
جهارده
شب شد به ناگاه
شبي بي حضور ماه
خوش خيال ترين عاشق دروغ گو را
ديدم درآئيه آب
کوچه تنگ و تاريک ؛ کور مال ؛ کور مال
مي سائيدم دستان گناهکارم را بر
پيکر فرسوده زني زيبا !!
صدائي در رسيد ؛ نور بود شايد ؛ بل نسيمي بهاري
شايد من بودم که صدا کردم خودم را ؛ نميدانم ...
باز شمارشي بود از اعداد
يک
دو
سه
.
.
.
هجده
نوزده
کجا ميروم من تشنه ي سراب نديده ؟؟
کلون کدامين درب اين کوچه بن بست را مي زنم ؟؟
دروغ مي گويم ؛ اما نه صادقم ! من از تبار گل سرخ و رنگ آبي ام
نمي چرخد بر زبانم کذب !
نه
باز هم دروغ مي گويم ...
همه خيال است خيال
نه سيزدهي
نه کوچه اي
نه پير زني و نه بن بستي !!
هيچ عددي هم نمي چرخيد بر گردونه ي انديشه ام
و هيچ " مني " نبود واين من ؛ من نيستم
من سايه اي بيش نيستم
مجيد جمشيدي راد 11 آبان 88


