مانده ام در غروبي جَليّ
اذان تکه شده يِ بي علي
در ميان دشت تشنگي ؛ سيراب
کوير ِ سردِ ديدگان
سراب
مي خواند ندائي از دور
به شط وسيع حضور
من اما
مي سرايم شعر ناب رفتنم
مانده ام ... ِني توان رفتنم
مانده ام اما در غروب جلي
با اذان سرد بي نام علي ...
مجيد جمشيدي راد زمستان86
آیینه من بودم ؛ همه خشت خام !
جاری شد
روزی
این اندیشه ی
ناپخته ی خام ...
زنگار زدم
افسون شدم
رنگ باختم
برصف صبر خویش
ناجوانمردانه
تاختم !
سیر نشدم ؛ پیر شدم
دست به پای خود
زنجیر شدم
هم سیه و هم سپید
باز ماندم
دیر شدم
مجید جمشیدی راد 88/1/28
آیینه قبلی ام را نیز بخوانید :
http://www.mjrad.blogfa.com/8702.aspx

شانه برزلف پريشان زده يارم امشب
همچومستي كه خمارست خمارم امشب
ديگرازمسجد وميخانه مرا سودي نيست
زين سبب مستم وسرگرم قمارم امشب
فتنه از سلسله موي بتان ميخيزد
حاليادرعجبم خواب ندارم امشب
سالياني ست كه من شيفته ومجنونم
فرصت ازدست برود گر ننگارم امشب
شوخ چشم است وپريچهره وشيرين گفتار
عقل وهوشم بربوده است نگارم امشب
پيرميخانه چو من مست وقدح دردستش
شرمم آيد چو نشيند به كنارم امشب
ترسم از عاقبت كاروخطا پوشي خويش
كه چنين مستم وگريانم وزارم امشب
اسماعيل سربازي
پير مرد با گامهائي كوچك و متين ؛ تن رنجور خويش را كشيد تا لب ميز " دكتر " ؛
سمعكي به رنگ گوش داشت و كلاهي كه به احترام دكتر در دستش بود و ته ريشي
سفيد كه حكايت رنج سالهاي دور را با خود داشت . با صدائي نحيف و لرزان شمارشگر
دردهاي بي پايانش بود : دلم ؛ كمرم ؛ سرم و... گويا رابطه عاشقانه دل و كمر و سر را
خوب ميدانست كه تا دل مي شكند كمر خم مي شود و سر ؛ باري گران بر دوش ؛
و دكتر چه شنواي دانائي ... سوال هاي دكتر هر كدام چند بار تكرار مي شد و گويا
سمعك نيز ياراي ياري نداشت :
پدر جان مي روي راديو لوژي
پدرجان ......
پدرجان .....
پير مرد پا شد ؛ سپاسي و بدرودي ...
زنگ احضار منشي مطب چند بار با عجله به صدا درآمد گويا منشي با بيماران خارج از
نوبت بحث دارد ؛ آخر اين دكتر جوان خيلي حاذق و كار بلد بود ودر مدت كوتاهي آوازه
هنرش همه جا را فرا گرفته بود ؛ به احترام هر مريضي بلند مي شد و بر خلاف همكاران
عصا قورت داده اش بود ؛ صميمانه گوش مي داد ؛ صميمانه حرف مي زد و دوستانه دستورمي داد.
خبري از منشي نبود و پير مرد هم در حال خروج از مطب ؛
- خانم منشي
- خانم منشي
با عجله آمد : بله جناب دكتر ... بله ... بله بفرمائيد؟ ... دكتر به حالت نجوا كه كسي نشنود و بوي
ريا و تزوير از كلامش نبارد گفت : پول ويزيت ايشان را پس بدهيد ، پير مرد كه خارج شده بود
خطاب هاي محترمانه خانم منشي را نمي شنيد.گويا پولي براي شارژ باطري سمعكش نيز نداشت .
منشي جلوي پير مرد آمد و گفت : پدرجان يك لحظه تشريف بياوريد ....
" دكتر " هم نام مولايش بود و مرتضي وار درد محرومان را مي دانست ....
او " مرتضي امير كلاهي " بود ...
مجيد جمشيدي راد سوم دي 87
شعري از دوست عزيزم حناب آقاي اسماعيل سربازي
همي خواهم كه بر فردا بگريم چو مجنون در غم ليلا بگريم
دلم آشفته از اين نامرادي روم بر گوشه اي تنها بگريم
سيه رويم ز روي خالق خويش در اين دنيا بر آن عقبي بگريم
من ديوانه را عاقل مپندار كه با لا لا نخوابم تا بگريم
حبيبا درد ما را چاره اي كن بنالم روز و در شب ها بگريم
ز شوق ديدنت ديوانه گشتم به روي چون مه زيبا بگريم
شبي در سجده گه ياد تو كردم بياد تو در اين غوغا بگريم
چنان يادت زخود بيگانه ام كرد كه با ياد تو بي پروا بگريم
( اسماعيل سربازي 1370 )
پله اي تا قامت او
مي سايد ديدگانم را
و
سايه سنگين نگاهي
زبانم را
دور مي شوم از قربت خويش
و غريبانه تا مسلخ خورشيد
مي زنم چنبره ؛
فكور
غمين
و خموش
مجيد جمشيدي راد اول آبان 87
آفت نگا هش شده چشمان بسته ام و رنگ بيمارم تلنگر
دل شوره اي باز ... مي نوازد نت حضورش را و چه معصومانه
مي ستايد قامت بودنم را ... من اما پرچين شمايلش را نديدم
و سايه ي عطر ياس اش را ... كجا گذاشتم چمدان رفتنم
و كفش هاي برهنه ي ديروزي ام را ؟ مي خواندم راه تمام
نرفته هايم را ومي سرايد نغمه هاي غريبانه ام را ...
پا مي شوم با عصائي سفيد... اما او باز هم مي ستايد
قامت سرد بودنم را ...
مجيد جمشيدي راد شهريور 87

